سلام . برگشتم از غیبیت
چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود . یه زمانی اینجا زندگی میکردمااااااااااااا .......... بهترین خاطرات در کنار شما
چقد دلم برای اینجا تنگ شده بود . یه زمانی اینجا زندگی میکردمااااااااااااا .......... بهترین خاطرات در کنار شما
پسری ما 10 آذر تولد یکسالگی اش بود ............ که خیلی خیلی باتاخیر و با یک کیک خودم پز سر و ته اش رو بهم آوردیم




وقتی النا خونه نیست و ایلیای ذوق زده برای اولین بار تونست به خونه ی النا دست بزنه و حسابی بازی کنه و بترکونش .... النا اجازه نمیده ایلیا بهش دست بزنه


ایلیا از پنجره ای دیگرررررررررررر

سه هفته ی خیلی سخت گذشت ... سه هفته تب ، سه هفته هر روز دکتر ، سه هفته بی خوابی ،
هفته اول ایلیا سینه اش خراب شد و مریض احوال . النا هم تب و آنفولانزا
هفته ی بعد ایلیا اسهال و استفراغ شدید که به هیچ داروییی جواب نمیداد و در نتیجه آب بدنش کم و شد و سریعا بستری شد . همون شب که بستری شد النا تو خونه تب میکنه . همسری آنفولانزای سخت میگیره
من تو بیمارستان . اونا تو خونه
فرداش ایلیا مرخض شد ساعت 2 بعد از ظهر رسیدیم خونه . ساعت 14:45 تب النا 40.9 .......... یعنی من فقط 45 دقیقه آرامش داشتم و مریض داری نکردم .......... زدم زیر گریه و با اورژانس تماس گرفتم
گفتن هر جور شده تبش رو بیار پایین و بعد سریع بیارش . ممکنه خدای نکرده تو راه تشنج کنه
تبش رو آوردم 38 با پاشور و مایعات زیاد آب سیب و ختمی و شربت استامینوفن و شیاف
رفتیم دکتر براش آموش نوشت 6 س س آمپول رو زد تا 2 روز تب داشت که دکتر گفت اگه روز سوم تب داشت باید بستری بشه
که شکر خدا تب خفیفی داشت ... روز سوم دهن بچم آفت زد . تاول زد . زخم شد شدید حتی آب هم نمیتونست بخوره . 4 روز هیچی نخورد . شب تا صبح ناله میکرد از گرسنگی ... نهایتا یه لیوان شیر با گریه زاری میخورد . بردیم دکتر کلی شربت و دوا برای آفت های دهنش . از گرسنگی و شکم درد مثل مار میپیچید و گریه میکرد طفلی هیچی از گلوش پایین نمیرفت
روز پنجم ظهر از سرکار اومدم خونه حس کردم ایلیا بی قراره . تب 40.0 درجه
تبش رو آوردم پایین و بردمشون دکتر هم النا بخاطردلدرد هم ایلیا بخاطر تب
با کلی کیسه ی دوا برگشتیم خونه . فرداش صورت ایلیا وحشتناک جوش زد . دهنش . دماغش و حتی داخل سوراخهای بینی اش ......... و فوق العاده بی قرار
بخدا خسته شده بودم نمی دونستم به کدوم یکی برسم ... همسری بیچاره هم دو بار آمپول زد تا کمی بهتر شد
امروز هم تولد ایلیا ست ........... پسرم یکساله شدددددددددد . میخواستم ببرم آتلیه ولی زخمای صورتش خوب نشدن
اینم شما و شرح واقع تصویری !!!!!!!!!!!!!
ایلیا بخاطر سرم ها چشماش حسابی پف کردن خخخخخخخ





البته اینجا هم هستیم
http://fereshtehaye_ma2ta.niniweblog.com/
قرار بود که این پست عکسهای مشهد رو بذارم . اما متاسفانه از مشهد عکسی ندارم 
1- شهربازی .... ایلیا و شوهرعمه اش

2-

3- شیطونی

4- یک پارچه آقا 

5-

6- بازی همیشگی خواهر و برادر ... این بازی حدود یک ساعت طول میکشه 

7- اولین قدم های چهاردست و پا 

8- 


پرنس ایلیا و پرنسس سیندرلا در حال معاشرت خخخخخخخخخ
![]()
امروز پسری یکماهه شد ,,, چقد زود گذشت
گل,پسر بچه ی خوبیه , به نسبت النا که تا صبح گریه میکرد اذیتی نداره فقط از ساعت یک و نیم بیدار باش میزنه تا هر وقت که دلش بخواد
شاید تا اخر هفته آینده ختنه بشه ,,, میترسم ... طفلی
یک ماهگی ات مبارک عزیزم
روز اول که از بیمارستان اومدم خونه عاشورا به پا شد . النا حسابی دق کرده بود و عقده
چون بیش از حد بهم وابسته بود و منو بعد از 2 روز میدید . اونم با یه نفر جدید
از هیچ بهانه ایی دریغ نکرد حتی میگفت موهام درد میکنه , دهنم درد میکنه . دستم شکسته و فلان و ال و بل
به اندازه ی یه مغازه براش وسیله و اسباب بازی خریدیم , هر کسی هم میاومد خونه مون اول برا النا کادو میداد
اقا ایلیا از روز دوم زردی داشت , که نسبت به وزنش بالا بود 14 , که دکتر گفت باید حدود سه روز تو دستگاه باشه, حالا شازده پسر تو دستگاه نمیموند . دکتر قرص خواب داد بدتر شد انگار دوپینگ کرده باشه ... خلاصه با هر بدبختی بود این سه روز گذشت
رروز نهم برا اولین بار حموم شد و روز دهم ناف شازده افتاد . اونم چه افتادن ی ترشحات چرکی و خونی , هنوز خوب نشده .
ایلیا جونم یه مشکلی هم داره که نمیدونیم حل میشه یا نه ... من توکلم به خداست
روزای اول داغون داغون بودم ... کارم همش اشک و گریه زاری همش راه دکتر و عکس برداری و ...
دیگه به خدا توکل دارم , راه طولانی و پر هزینه ای هم برا درمانش درپیشه که انشالله و به لطف خدا حل میشه
آمین
التماس دعای مخصوص
وای با گوشی چقد سخته عکس بذاریم
نمیشه